آمدم يك اربعين با ياسها
تا شكوفاييترين احساسها
باز خوانم سوگ گلهاي
بهار
در خزاني برگريز و مرگبار
آمدم با جابر از آفاق
دور
چون عطيّه همنوا با شعر و شور
تا بنوشم خطبهي سجاد را
شرح زيباييترين فرياد را
باز بينم زينبي تا اوجها
ناخدايي بر فراز موجها
آن زبان در كام از سرّ
غدير
كهكشان آسمانهاي منير
چيره و پيروز بر خواب و
سراب
مخزنالاسرار دخت بوتراب
اربعين فصل شكوه ياسهاست
اشك سرخي در غم عباسهاست
يادمان لالههاي نينواست
شرح شورانگيز آيات خداست
همنواي هاي هاي اشكها
در فرات بيوفا با مشكها
در حضور آن فروغ تابناك
سرّ تأويل شفق در جام تاك
يادي از آنان كه اكبر
داشتند
صد سبد گلهاي پرپر داشتند
ذكر خيري از پرستوهاي
باغ
خيمههاي سبز بيشمع و چراغ
يك غزل از رود رود
مادران
در عزاي جمعي از نامآوران
اربعين بوي پيمبر ميدهد
بوي زهرا بوي حيدر ميدهد
بوي گلهايي كه اصغر
داشتند
يك رقيه يك كبوتر داشتند
ارغوانهايي چو جعفر
داشتند
قاسم و حُرّ دلاور داشتند
قصهاي از ذوالجناحي
اشكبار
در غم بشكوه آن تنها سوار
اربعين از غصههاي زينب
است
پارهاي خورشيد در شهر شب است
اي حسين اي معني قالوا
بلي
سروناز عشق در باغ خدا
آه آه از آن همه تنهاييات
شور مهرت شعر عاشوراييات
اربعين يك برگ از ديوان
توست
خضر هم درديكش پيمان توست
عشق يعني كوچه كوچه انتظار
رؤيت خورشيد در باغ بهار
عشق يعني يك تغزّل شعر ناب
مثنويهاي خداي آفتاب
عشق يعني ذكر صبح آبها
يا سلام ياس با محرابها
عشق يعني سوختن با شعلهها
سبز گشتن در شكوه قلّهها
عشق يعني هاي هاي اشكها
در فرات بيوفا با مشكها
عشق يعني سرخ رقصي واژگون
سعي در محراب با قانون خون
عشق يعني مادران داغدار
حسرت ديدار گلها در بهار
عشق يعني قصّهي جام شراب
گفتماني سبز در تفسير آب
عشق يعني يك شهود بيكران
سينهاي با وسعت هفت آسمان
عشق يعني بر فراز دارها
يك غزل با ميثم تمّارها
عشق يعني همصداي آبها
در نماز صبح با مهتابها
عشق يعني كهكشان در كهكشان
چشم امّيدي به سوي بينشان
عشق يعني در فضاي رازها
خلسهاي جاويد با پروازها
عشق يعني بيكران نورها
با شقايقها ميان هورها
عشق يعني حيرتي بيانتها
شعر شبنم در گلستان خدا
عشق يعني حسرت ديدارها
همدلي تا صبح با تبدارها
عشق يعني يك سرود جاودان
رقص گلها، حيرت پروانگان
عشق يعني خطبهي سجادها
يورشي جاويد بر بيدادها
عشق يعني زينبي تا اوجها
ناخدايي بر فراز موجها
يك زبان در كام از سرّ غدير
كهكشان آسمانهاي منير
چيرگي بر خار و خسهاي سراب
مخزنالاسرار دخت بوتراب
عشق يعني خيمههاي سوخته
كودكاني از عطش افروخته
عشق يعني اربعين ياسها
اشك سرخي در غم عباسها
عشق يعني مرگ اَحلي' من عسل
خوش درخشيدن فراسوي زُحَل
عشق گفتي كربلا آمد به ياد
هيبت خون خدا آمد به ياد
عشق گفتي نينوا آمد به ياد
عصمت آلالهها آمد به ياد
تقديم به نگاههاي عاشقانه مادرم
چون سپيدار بلند
مثل يك شبنم پاك
سينهاش چشمهي مهر
چشمهايش چون تاك
قلب او پنجرهاي
باز در باغ خداست
و عروسي دلش
صبحها
ديدن ماست
عصرها
چشم به راه
نرگسش را ميدوخت
بر سر كوچهي ماه
همچو شمعي
ميسوخت
مادر اي چشمهي مهر
مادر اي عاشق پاك
رؤياي كودكيها
چادر نماز مادر
يك شاخهي شكسته
يك خيمهي محقّر
يك كاسه مغز گردو
همبازي برادر
همراه باد صحرا
دنبال شاپركها
يادش بخير
افسوس!
رؤياي كودكيها!؟
حسن دو،
حسن دنده به دنده،
حسن نوكر بنده؛ ...
حسن چرا نميخنده؟!
□
تو دنياي شماها ـ كه آزادي تو بنده!
حسن چه جوري بخنده؟!
از اون روزي كه آدم تو دنيا پا گذاشته
از اون وقتي كه شلاّق دو رنگي
ـ روي گُرده مردا جا گذاشته؟
ديگه جا واسه يكرنگي نمونده:
زمين داره ميگنده!!
حسن چه جوري بخنده؟!
اگه كام جونمرداي عالم مِث زَهره!
ولي زندگي ظالما شيرين مِثِ قنده!
حسن چه جوري بخنده؟!
حسن از بچگيش رنگ صداقترو نديده
ـ فقط حرفي شينده!
حسن ميدونه اين حرفا چرنده!
حسن واسه چي بخنده؟
حسن يك
حسن دو
حسن فصل خزونه!!
چشاش تغار خونه!!
اجل، روزي كه اين چشاي گريونو ببنده!
حسن شايد بخنده!!
* این شعر را دوست عزیزم حسن همایی در ژانزهم مهر ماه ۸۱ و در محوطه بیمارستان بقیه الله برایم نوشت